روز پدر

بــــــابــــــــای خوب من!
شب های بی قراری با غروب دلواپسی،
هر شب از راه می رسند.
من دلتنگ تر از همیشه زمان
به پشت پنجره می آیم
تا تو را در آسمان
به نظاره بنشینم. 

شادی روح تمام باباهای سرزمینم که چشم به این دنیا دارند صلوات

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 15:27:59

تلاش

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،

 

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

                                                                                                              دکتر حسابی

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 15:27:59

شب آرزوها

persian chat rooms

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 15:27:59

رجب

 رایگان

حلول ماه پرفضیلت رجب مبارکباد

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 15:27:59

دوست فابریک

 

دانلود فیلم با لینک مستقیم

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 15:27:59

تنهاترین مرد روستا

 دومین جنگ ویرانگر جهانی شروع شده بود با وجود اعلام بی طرفی ایران دراین جنگ، کشور توسط نیروهای اجنبی روس و انگلیس اشغال شده بود.شمال کشور در زیر چکمه های ارتش سرخ روس و جنوب کشور توسط نیروهای  استعمارگر پیرانگلیس اشغال شده بود خرید واحتکار ارزاق عمومی و گندم وجو توسط نیروهای اجنبی وممانعت از ورود کشتی های حامل غلات به بنادرجنوب باعث قحطی و گرسنگی بسیاری از مردم شده بود .تضعیف دولت مرکزی باعث شده بود که امنیت و آرامشی را که رضا شاه با زور سرنیزه و قلدری ایجاد کرده بود دوباره وبعد از وقفه بیست ساله از از ین رفته بود.دزدی و غارت وچپاول روستا ها توسط اراذل و اوباش ایلات وعشایر شروع شده بود.آنطور که از معمرین  شنیده ام، سالی دوبار شهر اردبیل توسط اراذل کوچر رو ایل در بهار وپائیز غارت می شد .یک بار در کوچ  بهاره به ییلاق و یکبار در کوچ پائیزه به قشلاق، چند روزی بود که مردم روستا شندرشامی از ترس چپاول روستا به دست چپاولگران جاودالو و اراذل و اوباش در ترس و وحشت بودند.........

زمان: 2015-06-20 15:27:59

زندگی

زنده بودن حرکتی است افقی از گهواره تا گور ......

 

اما زندگی کردن حرکتی است عمودی از فرش تا عرش......

 

زندگی یک تداوم بی نهایت اکنون هاست. ماموریت ما در زندگی

 

"بی مشکل زیستن " نیست

 

"با انگیزه زیستن " است.

زمان: 2015-06-20 15:28:01

خواب بهتر است یا بیداری؟

می دانی چیست ؟

به نظر می رسد زندگی مشکل نیست ،

بلکه مشکلات زندگی اند !

می بینی ؟...

می بینی به چه روزی افتاده ام ؟

حق با تو بود !

می بایست می خوابیدم !

اما به سگ ها سوگند ،

که خواب کلکِ شیطان است ،

تا از شصت سال عمر ،

سی سالش را به نفع ِ مرگ ذخیره کند !

می شود به جای خواب به ریلها

و کفش ها

و چشم ها فکر کرد

و از نو نتیجه گرفت که با وفاترین جفت های عالم ،

کفش های آدمی اند !

می شود به زنبور هایی فکر کرد

که دنیای به آن بزرگی را گذاشته اند

و آمده اند زیر سقفِ خانه ی ما خانه ساخته اند !

می شود به تشبیهات خندید !

به زمین و مروارید !

به خورشید و آتشفشان !

به ستاره ها و فرزانه های عشق !

به هوای خاکستری و گیسوهای عروس ِ پیر !

به رعد و برق ِ آسمان و خشم ِ خداهای آهنی !

تصور کن !

هنوز هم زمین گرد است و منجمین پیر ِ کنجکاو ،

از پشت تلسکوپ های مسخره شان

 که به مرور به خرطوم فیل های تشنه شبیه می شوند ــ

به دنبال ِ ستاره ی ناشناخته ی تازه تری می گردند !

به من بگو ! فرزانه ی من !

خواب بهتر است یا بیداری ؟

(زنده یاد حسین پناهی)

زمان: 2015-06-20 15:28:01

کاش

کاش زندگی از آخر به اول بود

 پیر بدنیا می آمدیم..

آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..

سپس کودکی معصوم می شدیم ودر

نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم!!!

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 15:28:01

چهار شنبه خاکستری

 چهار    چهارشنبه خاکستری

آخرین چهارشنیه سال88 بود.آن روز باید از آزمایشگاه  پاستورجواب پاتولوژی بابا را می گرفتم.هرچند با پیش آگهی های که از دکتر گله دار شنیده بودم منتظر دیدن جواب مثبت آزمایش در رپوت آزمایشگاه بودم .ولی هرگز نمی توانستم به خود بقبولانم که بابا هم دچار بیماری لاعلاج شده است.آن روز عصر به خاطر چهار شنبه سوری و ازدحام و ترافیک خیابانهای مرکزی شهر با دوچرخه خودم را به سرچشمه رساندم در حالیکه درحین راه خدا خدا می کردم که چشمم به کلمه positive دربرگه جواب آزمایش نه افتد. همه اش نذر و نیاز می کردم که خدایا اگه جواب آزمایش منفی باشه،گوسفند قربانی می کنم،یک ماه روزه می گیرم،به مسجد امام موسی کاظم که بابا شب وروزش را در آنجا می گذراند فرش هدیه می کنم و........ 

زمان: 2015-06-20 15:28:01

دوش

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر وعفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

برچسب ها:
زمان: 2018-05-25 20:45:01

مردن بودن چقدر غمگین است!!!


یک وقت هایی فکر میکنيم مرد بودن، چقدر می تواند غمگین باشد!!،

هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید...
هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند...
هیچ انجمنی، با پسوند «... مردان» خاص نمیشود...!!،
مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند...

این روزها، همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند.
در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند.
وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از ۱۸ سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند.
مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل...مسئوليت زندگي...حفظ ناموس...
همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی...
و خدا نکند یکی از اینها نباشند !!!

ما هم برای خودمان خوشیم !

مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد !!
توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند،
خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلماني بروند و غذاهای بد مزه ی ما را، با اشتیاق بخورند .
با ما مهمانی هایی که دوست داریم، بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند.دموده نباشن...گير ندن...!!،غيرتي نباشن...!!!،روشنفکر باشن...!!،
دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند، و "نان استاپ" توی جمع، قربان -صدقه مان بروند،
هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند،
حتی یک نخ هم سیگار نکشند، باپاي خسته و دل مضطرب پا به پاي خانم ها تو بازارا بچرخن...!،
و..........................

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند.

بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند ،
وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین.
و ما موجودات کوچک شگفت انگیزه غرغروی بی طاقت را هم ، دوست دارند.
دوستمان دارند، و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد؛ برای زیبایی ام میخواهد !!
نکند من را فقط برای شب هایش میخواهد ؟
نکند من را برای چال روی لپم میخواهد ؟

در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی...
مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی...
درست بر عکس دنیای ما !!!

بیایید بس کنیم.
بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم.
من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها،
آنقدر ها که داریم نشان میدهیم، بد نیستند !!

مردها دلشان زنی میخواهد، وفادار؛
که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین.
کمی آرامش در ازای همه ی فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند.
کمی آرامش در ازای قصر رویایی ای، که ما طلب میکنیم...
بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی، خیلی ساده است.



(( " میم " مثل " مرد " ))

زمان: 2018-05-25 20:45:01

چرشنبه

تازه بابا برای دختر کوچکش لباس عید خریده بود ،روز سه شنبه بود ودخترک خیلی دلش می خواست زودتر خورشید غروب کنه واو به همرا اهل خانه آتش چرشنبه روشن کنند واو ازروی آتش به پره  حال و هوای عجیبی داشت، داداش احسان ترقه گرفته و داداش محسن برای خواهرش فشفشه گرفته بود همین که خورشید غروب کرد همه بچه های کوچه و محله آتش روشن کردند، دخترک چشم آبی هم به همراه خانواده در حیاط کوچک خانه شان آتش روشن کردند، داداشها مواجب خواهر کوچولو بودند که خدای ناکرده حادثه بدی براش پیش نیاد، دخترک به کمک داداش احسان فشفشه ها روشن کرد وقتی فشفشه جرقه می زد او بسیار خوشحال می شد ومی خندید داداشها می خندیدند. داداش محسن دستهای کوچک خواهرش راگرفت واز روی آتش پراند و گفت، خواهر انشاالله که همیشه خدا شاد باشی وبه شادی زندگی کنی، خواهر دستی به روی داداش کشید و روی اورا بوسید.اخه او خیلی داداشش را دوست داشت، داداش محسن هم اورا غرق بوسه کرد. وقتی آتش خاموش شد .داداش محسن خواهرش را به دوش گرفت وبه کوچه آمدند تا در شادی بچه های محل هم شرکت کنند همه اهل محل در کوچه بودند و آتش های بزرگ روشن کرده بودند، صدای انفجارهای سنگین به گوش می رسید بوی باروت همه جا را پر کرده بود ودخترک روی دوش داداش محسن  می خندید ناگهان صدای انفجار وحشتناکی در زیر پای داداش محسن به گوش رسید و صدای گریه دختر بلند شد، داداش محسن خواهر را از دوشش پائین آورد  صحنه وحشتناکی را دید روی زیبا خواهررا خون سرخرنگ کرده بود و خون از پیشانی او جاری بود ، داداش محسن فریاد زد و کمک خواست همسایه ها به طرف آنها دویدند، اری آنچه نباید میشد، شده بود، انفجار ترقه به چهره زیبا و چشمهای معصوم دخترآسیب رسانده بود.اوسالهاست که با درد نابینای یک چشم شب وروز می کند

برچسب ها: توسط نیروهای اجنبی , کشور توسط نیروهای , شده بود , توسط نیروهای , توسط اراذل , اشغال شده , نیروهای اجنبی , شروع شده , کشور توسط , اراذل , نیروهای , روستا , اوباش , ا , حرکتی است , زیستن , حرکتی , فرزانه , ستاره , زندگی , جواب آزمایش , آزمایش , وقت هایی , توقع داریم , کمی آرامش , مرد ها، , داشته باشند , پنجره مان , مدام باید , زیر پنجره , مان ویالون , باشند , دوستمان , داریم , دنیای , دارند , زندگی , غمگین , مردها , داداش محسن , روشن کردند، , کرد وقتی , کرده بود , بچه های , بود ودخترک , داشت، داداش , داداش احسان , خورشید غروب , داداش , خواهر , خواهرش , فشفشه , بودند , خواست , خندید , ا
زمان: 2018-05-25 20:45:03

پلوئی که سوخت

زمستان سردی بود وبرف همه جارا  پوشانده بود .مردم روستا از صبح زود واولین آواز خروس از خواب بلند می شدند وتا پاسی از شب در حال کار و تهیه غذای دام بودند. بیوگ آقا زودتر از همه اهل روستا بلند می شد وبه گوسفندانش رسیدگی می کرد.در یکی ازشبهای سرد زمستان ،بوی بسیار مطبوع پلوی صدری با شیر گوسفندی(سودلی پلو) مشام ،تیز بیوگ آقارا به سوی خود جذب کرد.آن روز او خیلی کارکرده بود و سخت گرسنه شده بود مسیر بو مطبوع را جستجوکرد، آری او محل پخته شدن پلو را در خانه یکی از همسایگان و آشنایان یافته بود.با خود فکر کرد چه بهتر به خانه فامیل سری می زنم واحوالی می پرسم واگر برای شام تعارف کردند، می مانم و لقمه ای چند از آن غذای مطبوع بر می دارم. بعد از تمام کردن کارهایش دستهایش را شست واز راه پشت بام به طرف خانه آشنا حرکت کرد،صدای پارس سگ صاحب خانه را متوجه کرد که مهمانی ناخوانده در راه است.به طرف حیاط آمد تا از ماوقع آگاهی یابد وسگ را ساکت کند، تا چشمش به بیوگ آقا افتاد اورا شناخت وبه منزل تعارف نمود.بیوگ آقا به خانه وارد شد و سر کرسی نشست .همه اهل خانه سر کرسی جمع بودند بوی بسیار مطبوع سودلی پلو همه جا را پر کرده بوداز زیر کرسی بوی سرمست کننده آن به مشام می رسید، درست حدس زدید پلو داخل تنور و زیر کرسی بود.باب سخن باز شد واز هرجا وهر مکان سخن گفتندولی از صرف شام وخوردن پلوخبری نشد،بیچاره بچه ها که از فرط کارهای روزانه بسیار خسته شده بودند در زیر کرسی با شکم گرسنه خوابیدند،شب از نیمه گذشته بود وموقع سر کشی به گوسفندان و دادن آخرین وعده غذائی بود، بیوگ آقا که متوجه خواب آلودگی مرد و زن میزبان شده بود از آنها اجازه خواست تا مرخص شود،با کسب اجازه از خانه خارج شد وبه پشت بام رفت از روزنه پشت بام (باجا)       به داخل خانه نگاه انداخت  زن خانه سراسیمه به طرف کرسی رفت واز داخل تنور زیر کرسی قابلمه پلو را بیرون آورد،درب قابلمه را باز کرد پلو از پائین و اطرف سوخته بود وفقط مقدار کمی سفیدی در وسط قایلمه به چشم می خورد.مرد خانه هم از راه رسید ،زن رو به مرد کرد وگفت،خدا بگم چکارت کنه بیوگ آقا! ببین با ما چکار کرد این طفل های معصوم خیلی وقته که منتظر خوردن پلو بودند ،مرد وزن به یکدیگر نگاهی کردند و چیزی نگفتند. بیوگ آقا که ناظز این صحنه بود تلنگری به خود زد و گفت، ای همسایه وای آشنا چرا به خاطر من تنها خود وخانواده ات را از آن نعمت الهی محروم کردی،؟ که نه نصیب تو ونه نصیب خانواده ات شد.

برچسب ها: توسط نیروهای اجنبی , کشور توسط نیروهای , شده بود , توسط نیروهای , توسط اراذل , اشغال شده , نیروهای اجنبی , شروع شده , کشور توسط , اراذل , نیروهای , روستا , اوباش , ا , حرکتی است , زیستن , حرکتی , فرزانه , ستاره , زندگی , جواب آزمایش , آزمایش , وقت هایی , توقع داریم , کمی آرامش , مرد ها، , داشته باشند , پنجره مان , مدام باید , زیر پنجره , مان ویالون , باشند , دوستمان , داریم , دنیای , دارند , زندگی , غمگین , مردها , داداش محسن , روشن کردند، , کرد وقتی , کرده بود , بچه های , بود ودخترک , داشت، داداش , داداش احسان , خورشید غروب , داداش , خواهر , خواهرش , فشفشه , بودند , خواست , خندید , ا , بیوگ آقا , زیر کرسی , پشت بام , داخل تنور , سودلی پلو , همه اهل , بسیار مطبوع , شده بود , مطبوع , بودند , متوجه , قابلمه , تعارف , سودلی , روستا , زمستان , گرسنه
زمان: 2018-05-25 20:45:04

ضربه چوبدستی عوض

چنین روایت می کنند:روزی از روزهای ایام ماضی اللهیار نامی (که هیکلی بسیار بزرگ داشت ودارد) در حین چرای گوسفندان در صحرا از فاصله بسیار دور عوض نامی (که جثه بسیار نحیف و لاغری داشت )را که با هم فامیل و خویشاوند خونی بودند می بیند، آن روز،برای عوض ،روز بسیا رفرخنده ای بود، زیرا ،عوض از دختر دائیش ترگل بله را برای ازدواج گرفته بود، اللهیار برای اینکه با عوض شوخی کرده باشدو سر بسرش بگذارد وبرای او بخندد، از فاصله بسیار دور، فریاد می زند: آهای عوض ،چطوری؟ عوض جواب می دهد،خوبم اللهیار! دوباره فریاد می زند واینبار برای نامزدش فحاشی می کند، دیگر صدای وجوابی از عوض به گوش نمی رسد، اللهیار خودش می گوید: من اصلاً فکر نمی کردم که عوض چنین فاصله دوری را برای دعوا بیاید، مشغول چرای گوسفندان بودم که ناگهان عوض در حالیکه بسیار عصبانی شده بود با چوبدستی قرمز رنگ خود رسید! من که اوضاع را بسیار وخیم دیدم سگهای گله را به طرف او فرستادم ولی عوض سگهارا هو کرد وبه من رسید و فرصت  هر عکس العملی را از من گرفت و چنان ضربتی با چوبدستی خود به من زد که به زمین افتادم وخودم را خراب کردم ، دیگر قدرت حرکت نداشتم ،بر روی زمین ولو شده بودم او بر بالای سرم ایستاده بود ومرا تهدید می کرد ومن به التماس می کردم.اخر سر التماسهای من جواب داد او مرا با آن حال زار ول کرد وقبل از رفتن به پیش گله گوسفندان خود ، گفت: از این روز به بعد ترگل مرد دارد ومن مرد او هستم

برچسب ها: توسط نیروهای اجنبی , کشور توسط نیروهای , شده بود , توسط نیروهای , توسط اراذل , اشغال شده , نیروهای اجنبی , شروع شده , کشور توسط , اراذل , نیروهای , روستا , اوباش , ا , حرکتی است , زیستن , حرکتی , فرزانه , ستاره , زندگی , جواب آزمایش , آزمایش , وقت هایی , توقع داریم , کمی آرامش , مرد ها، , داشته باشند , پنجره مان , مدام باید , زیر پنجره , مان ویالون , باشند , دوستمان , داریم , دنیای , دارند , زندگی , غمگین , مردها , داداش محسن , روشن کردند، , کرد وقتی , کرده بود , بچه های , بود ودخترک , داشت، داداش , داداش احسان , خورشید غروب , داداش , خواهر , خواهرش , فشفشه , بودند , خواست , خندید , ا , بیوگ آقا , زیر کرسی , پشت بام , داخل تنور , سودلی پلو , همه اهل , بسیار مطبوع , شده بود , مطبوع , بودند , متوجه , قابلمه , تعارف , سودلی , روستا , زمستان , گرسنه , فاصله بسیار , چرای گوسفندان , اللهیار , فاصله , گوسفندان , چوبدستی , فریاد
زمان: 2018-05-25 20:45:04

یک با یک برابر نیست................؟؟؟؟؟!!!!!!

معلم پای تخته داد می زد،

صورتش از خشم گلگون بود ،
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند

و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای اینکه بی خود های و هو می کرد

و با آن شور بی پایان ، تساوی های جبری را نشان می داد .

با خطی خوانا به روی تخته ای که از ظلمتی تاریک غمگین بود ،

تساوی را چنین نوشت :

" یک با یک برابر است "

از میان جمع شاگردان یکی برخاست ،

همیشه یک نفر باید بپاخیزد . . .

به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش و محض است،

نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره گشت

و معلم مات برجا ماند

و او پرسید :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ، آیا باز یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت .

معلم خشمگین فریاد زد :

آری برابر بود .

و او با پوز خندی گفت :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وآنکه قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وآن سیه چرده که می نالید پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد .

حال می پرسم :

یک اگر با یک برابر بود،

نان و مال مفت خواران ار کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود ,

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود،

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

 بچه ها در جزوه های خویش بنویسد

" یک با یک برابر نیست "

                                                        خسرو گلسرخی

برچسب ها: توسط نیروهای اجنبی , کشور توسط نیروهای , شده بود , توسط نیروهای , توسط اراذل , اشغال شده , نیروهای اجنبی , شروع شده , کشور توسط , اراذل , نیروهای , روستا , اوباش , ا , حرکتی است , زیستن , حرکتی , فرزانه , ستاره , زندگی , جواب آزمایش , آزمایش , وقت هایی , توقع داریم , کمی آرامش , مرد ها، , داشته باشند , پنجره مان , مدام باید , زیر پنجره , مان ویالون , باشند , دوستمان , داریم , دنیای , دارند , زندگی , غمگین , مردها , داداش محسن , روشن کردند، , کرد وقتی , کرده بود , بچه های , بود ودخترک , داشت، داداش , داداش احسان , خورشید غروب , داداش , خواهر , خواهرش , فشفشه , بودند , خواست , خندید , ا , بیوگ آقا , زیر کرسی , پشت بام , داخل تنور , سودلی پلو , همه اهل , بسیار مطبوع , شده بود , مطبوع , بودند , متوجه , قابلمه , تعارف , سودلی , روستا , زمستان , گرسنه , فاصله بسیار , چرای گوسفندان , اللهیار , فاصله , گوسفندان , چوبدستی , فریاد , فرد انسان واحد , انسان واحد , فرد انسان , برابر بود , برابر بود، , پایین بود , بود آنکه , داشت بالا , بالا بود , برابر , انسان , تساوی
زمان: 2018-05-25 20:45:05

گله از یار دیرین.....


 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود

غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست

موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو

از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل‌آزردهٔ خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند

سوز من سوخته داغ جفا می‌داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند

همه کس حال من بی سر و پا می‌داند

پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند

عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند

چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

برچسب ها: توسط نیروهای اجنبی , کشور توسط نیروهای , شده بود , توسط نیروهای , توسط اراذل , اشغال شده , نیروهای اجنبی , شروع شده , کشور توسط , اراذل , نیروهای , روستا , اوباش , ا , حرکتی است , زیستن , حرکتی , فرزانه , ستاره , زندگی , جواب آزمایش , آزمایش , وقت هایی , توقع داریم , کمی آرامش , مرد ها، , داشته باشند , پنجره مان , مدام باید , زیر پنجره , مان ویالون , باشند , دوستمان , داریم , دنیای , دارند , زندگی , غمگین , مردها , داداش محسن , روشن کردند، , کرد وقتی , کرده بود , بچه های , بود ودخترک , داشت، داداش , داداش احسان , خورشید غروب , داداش , خواهر , خواهرش , فشفشه , بودند , خواست , خندید , ا , بیوگ آقا , زیر کرسی , پشت بام , داخل تنور , سودلی پلو , همه اهل , بسیار مطبوع , شده بود , مطبوع , بودند , متوجه , قابلمه , تعارف , سودلی , روستا , زمستان , گرسنه , فاصله بسیار , چرای گوسفندان , اللهیار , فاصله , گوسفندان , چوبدستی , فریاد , فرد انسان واحد , انسان واحد , فرد انسان , برابر بود , برابر بود، , پایین بود , بود آنکه , داشت بالا , بالا بود , برابر , انسان , تساوی , نمی‌باید بود , بسیار است , نیست ترا , خواهم رفت , تدبیری نیست , ترا بنده , غلط است , بنده شوم , سهل است , باز اگر , باشم چند , این بار , بار دگر , اینهمه آزار , دادن غلط
زمان: 2018-05-25 20:45:05

اوجاق کور

باباش پیر مرد ریش سفید طایفه  تا چشمش به دختران رسول افتاد، گفت: ای دختران اوجاق کور! آیا می توانید سه تایتون یه پسر بزائید؟ عالمه و گوزل خانم وکویچک خان دختران  رسول بودند که عالمه و گوزل هر کدام پنج تا دختر داشتند وکویچک هیچ فرزندی در دامن نداشت، عالمه که عروس باباش بود، دلش شکست و آهی از دل کشید و رو به درگاه خدا کرد و گفت: ای مرد،با کار خدا، کاری نداشته باش،اوخودش می داند شترش را کجا بخواباند که بهترین ساربانهاست ،سالها گذشت و باباش بدرود حیات گفت  

 روزی بر سر مزار او نوه اش سهراب پاسین می خواند، عالمه به یاد حرفهای پدر شوهرش باباش افتاد،وگفت:ای مرد توکجائی !که به بینی امروز پسرم بر تو قرآن می خواند وخدا پنج پسر به من و پنج پسر به خواهرم  گوزل و یه پسر به خواهرم کوپچک داده وتو زیر خروارها خاک خوابیدی؟ تو با کار خدا کار داشتی وما دل به خدا سپرده بودیم ، خدا تور را رحمت کند

برچسب ها: توسط نیروهای اجنبی , کشور توسط نیروهای , شده بود , توسط نیروهای , توسط اراذل , اشغال شده , نیروهای اجنبی , شروع شده , کشور توسط , اراذل , نیروهای , روستا , اوباش , ا , حرکتی است , زیستن , حرکتی , فرزانه , ستاره , زندگی , جواب آزمایش , آزمایش , وقت هایی , توقع داریم , کمی آرامش , مرد ها، , داشته باشند , پنجره مان , مدام باید , زیر پنجره , مان ویالون , باشند , دوستمان , داریم , دنیای , دارند , زندگی , غمگین , مردها , داداش محسن , روشن کردند، , کرد وقتی , کرده بود , بچه های , بود ودخترک , داشت، داداش , داداش احسان , خورشید غروب , داداش , خواهر , خواهرش , فشفشه , بودند , خواست , خندید , ا , بیوگ آقا , زیر کرسی , پشت بام , داخل تنور , سودلی پلو , همه اهل , بسیار مطبوع , شده بود , مطبوع , بودند , متوجه , قابلمه , تعارف , سودلی , روستا , زمستان , گرسنه , فاصله بسیار , چرای گوسفندان , اللهیار , فاصله , گوسفندان , چوبدستی , فریاد , فرد انسان واحد , انسان واحد , فرد انسان , برابر بود , برابر بود، , پایین بود , بود آنکه , داشت بالا , بالا بود , برابر , انسان , تساوی , نمی‌باید بود , بسیار است , نیست ترا , خواهم رفت , تدبیری نیست , ترا بنده , غلط است , بنده شوم , سهل است , باز اگر , باشم چند , این بار , بار دگر , اینهمه آزار , دادن غلط , پنج پسر , عالمه , باباش , وکویچک , دختران
زمان: 2018-05-25 20:45:05

خدادر دیدگاه ملا صدرا

خدا بی نهایت است و لامکان وبی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ  پیرزنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در حقیقت یافت نمیشود
که به دروغ پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

برچسب ها: توسط نیروهای اجنبی , کشور توسط نیروهای , شده بود , توسط نیروهای , توسط اراذل , اشغال شده , نیروهای اجنبی , شروع شده , کشور توسط , اراذل , نیروهای , روستا , اوباش , ا , حرکتی است , زیستن , حرکتی , فرزانه , ستاره , زندگی , جواب آزمایش , آزمایش , وقت هایی , توقع داریم , کمی آرامش , مرد ها، , داشته باشند , پنجره مان , مدام باید , زیر پنجره , مان ویالون , باشند , دوستمان , داریم , دنیای , دارند , زندگی , غمگین , مردها , داداش محسن , روشن کردند، , کرد وقتی , کرده بود , بچه های , بود ودخترک , داشت، داداش , داداش احسان , خورشید غروب , داداش , خواهر , خواهرش , فشفشه , بودند , خواست , خندید , ا , بیوگ آقا , زیر کرسی , پشت بام , داخل تنور , سودلی پلو , همه اهل , بسیار مطبوع , شده بود , مطبوع , بودند , متوجه , قابلمه , تعارف , سودلی , روستا , زمستان , گرسنه , فاصله بسیار , چرای گوسفندان , اللهیار , فاصله , گوسفندان , چوبدستی , فریاد , فرد انسان واحد , انسان واحد , فرد انسان , برابر بود , برابر بود، , پایین بود , بود آنکه , داشت بالا , بالا بود , برابر , انسان , تساوی , نمی‌باید بود , بسیار است , نیست ترا , خواهم رفت , تدبیری نیست , ترا بنده , غلط است , بنده شوم , سهل است , باز اگر , باشم چند , این بار , بار دگر , اینهمه آزار , دادن غلط , پنج پسر , عالمه , باباش , وکویچک , دختران , یافت نمیشودکه , پناه میبرید؟که , میشودو بقدر , میشودو , هایتان , نمیشودکه , میبرید؟که
زمان: 2018-05-25 20:45:06